|
گمان میکردم با تو تنهایی مرا از یاد خواهد برد اما.... کنار تو تنها ترشدم! انگاه که خودرا فراموش کردم وانگاه که پوسته متحرکی شدم که تورا تماما درخود خود حمل میکرد. هیچ نبود جز تصویری از من که بیرحمانه خود را از خویش بیرون میکرد.من اشتباه فهمیدم... این عشق نیست!اینکه تو هرروز کم شوی ودیگری تورا به تمامی دربرگیرد.عشق حقیقی تنها در ازاد بودن معنی میدهد.تو را رها میکنم... میدانم درازادی باردیگر تورا به دست خواهم اورد. (سلام دوباره ...دنبال بهونه بودم برا ینوشتن یک حس..یک چیزی که باعث بشه دلم بلرزه نزدیک تر از عشقی که امروز تو دستهام حسش میکنم چیزی پیدا نکردم بی واسطه به ان فکر میکنم ومینویسم...شاید بشه دوباره واین بار به کمک اون شروع کرد...یعنی میشه؟!) به دنبال چه میگردی؟ سراسیمه وگیج همچون غریقی درجستجوی دست آویز! نگاه کن پشت پلکت را میگویم وقتی میبندی.. وقتی میبندی گرمای دستی را که به جانت محبت تزریق میکند بیشتر احساس میکنی ر.م.سایه مرداد ۱۳۹۰ http://www.aftabir.com/photoblog/adv_images/002c747693371c48c9590781de40f38f.jpg باید که برای او فقط عاشق شد در وقت رکوع او فقط عاشق شد یک راه برای بنده ماندن باقیست دروادی جستجو فقط عاشق شد! (ر.م.سایه اسفند ۸۷) بعد از ۲ سال سلام!!! بلاخره اومدم به دنیای خودم به اینجا به دنیای کوچیک درونم به کلبه ای که برای دل خودم ساخته بودم وترکش کردم گمش کردم تو های وهوی این روزگار تو حادثه ها.....وشاید تو فراموشی های خودم..اره خودم را فراموش کردم انگار غرق شدم تو یک من تازه...یک منی که دیگه سایه را نمیشناخت واز اون رو میگردوند... دیگه ننوشتم ۲ ساله ننوشتم واومدم تا التماس کنم به کاغذ تا باهام راه بیاد تا بهم کمک کنه دوباره بنویسم ..............شع .........شعر وشعررررررررررر برمیگردم.. حتما! عشق است به آسمان پریدن برادر عزیزم .....باور نمیکنم که جسم زمینی ات را دیگر نخواهم دید.....باورنمیکنم چراکه سخت واژه حقیری است برای تحمل رنجی که بردوشهایم سنگین شده.رنجی که ای کاش نتیجه سهل انگاری های همیشه نباشد.تا امروز من بدن برادر را درلابه لای اهن ودود ببینم وفردا دیگری..... وهیچ کس فریاد نزند ..دیگر بس است!!! یادت تا همیشه درگوشه قلبم باقی خواهد ماند.... از حادثه سقوط هواپیمای ۳۱ شهریور ۸۸ در مانور روز ارتش تا همیشه داغدارت خواهم ماند!!!
تاریخ تنها درسیه که هیچ وقت خوب نخوندم٬شاید چون میدانستم این درس بارها تکرار میشه! این روزها دعا میکنم تو تکرار دوباره درس تاریخ ٬میان هیاهو وهمهمه٬تو گیر ودار انتخاب وتصمیم من تو یک انتخاب درست داشته باشیم ویهو چشم هامونو باز نکنیم وببینیم داریم خیمه های امام حسین را اتیش میزنیم...به اینجا که میرسم میگم ٬ای کاش درس تاریخ را خوب میخوندم. مشتش که بالا رفت بی هوا سینه اش سوخت سرخی پیاده رو لکه ننگی شد که آبروی شهررا می برد اولین مسافر آمبولانس غیرت که رفت پیاده رو لگد مال شد....! دستی لابه لای خون ها گشت ویک هم وطن غرغرکنان زیر لب گفت: بلیط اتوبوسم خونی شد!!! ((وعدالله الذین امنو منکم وعملو الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم ولیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لایشرکون بی شیئا ومن کفربعد ذلک فاولئک هم الفاسقون)) وعده داده خدا به انان که ایمان اوردند از شما و کردند کارهای شایسته وسوگند یاد کرده که جانشین گرداند ایشان را درزمین همانگونه که جانشین کرد انانکه پیش از ایشان بودند وثابت سازد برای ایشان دینشان را که پسندید برای ایشان وبدل دهد بدیشان از پس بیمشان ایمنی درحالیکه می پرستند مرا وشریک نسازند با من چیزی را وهرکه ناسپاسی کند از پس راست شدن این وعده انگروه فاسق اند. ایه ۵۵ سوره نور سلام دوستان همین طور سوار برقایق بمونید٬تخمه پسته بشکونید که فعلا هوای جزیره نزده به سرم براتون شعر اوردم.بابا ناسلامتی این وبلاگ متحول شده اما نه دیگه اینقدر.....!!!
...................................................................................................................................... اخ ........از نفس افتادم اینقدراین نقطه هارا دویدم!یادم رفت بگم وزن وقافیه هم تا اطلاع ثانوی تعطیل بگذارید چند صباحی هم مثل شاعرکان پر فیس وافاده باد به غب غبی(قب قبی؟ )تن قافیه وردیف را درگور بلرزونم وطرحی نو دراندازم شاید به نون ونوایی رسیدم!!!! ای بی تربیت بی فرهنگ غیر ادب دوسته ضد نو اوری وشکوفایی.گوجه پرت میکنییییییییییییی..............!!!مگه نمیدونی سال اصلاح الگوی مصرفه!! (این شعر جدیه ......اصلا هم به شاعرش نمیاید.اونو چه به این حرفها!!.نظر یادت نره) سجاده ام را به دوش میکشم.... سجاده ام را به دوش میکشم وهرروز ازبهشت رانده میشوم هرروز هبوط میکنم میان انسانهایی که دسته جمعی با ابلیس چای مینوشند ولی فرشتگی را به سخره نمیگیرند سجاده ام را به دوش میکشم... همان که هرمغرب "فستجبنا له ونجیناه من الغمش "تنها مرا نجات میدهد!! ودریچه نورهایش آنقدر تنگ است که تنها به من میتابد!! سجاده ام را به دوش میکشم... تسبیح دانه درشتم را نیز که دو رمیخورد تا آجرهای کاخ بهشتی ام زودتربرهم سوار شوند نه٬ این دعاهای شبانه مرابه هیچ سپیده ای نمیرساند واین اشک ها تنها جوهر فستجبنارا درهم میدواند معراج نه٬ هبوط دسته جمعی باید میان کوچه های شهر وسجاده هارا پهن نه٬ به دوش باید کشید وباید با همه همسایه ها چای نوشید آنگاه که چای دسته جمعی با ابلیس برتنها مهمان خدابودن رجحان دارد! ....(وادامه...) ر.م.سایه اردیبهشت ۸۸
سفر به جزیره ی(میخواهم بنویسم متضاد بی تفاوت ها حالا چی میگن؟تفاو ت دار ها؟متعصب ها؟با غیرت ها؟؟یکی کمک کنه...خیلی مته به خشخاشی ها٬همه چیز براشون زیادی مهم ها؟؟؟......خودت اینهارا جمع کن یک اسم بزار!!! نزدیک های ظهر بود گمانم ...شایدم اخر شب.یا نه دم صبح بود!!ای بابا اصلا چه فرقی میکنه کی بود.یکی از همین دقیقه هایی بود که مثل برق وباد دارن میگذرن وما هم انگار نه انگار فقط وقتی زمان شمردنشون میشه حواسمون جمع میشه به خصوص اگر با استفاده از یکی از محصولات سیکو باشه!!.....مهم نیست کی بود مهم اینه که دریا بود ومن وقایقم وشما که همسفر من شدید هوا دم کرده بود ودستهای خسته من چسبیده بود به پارو وان را بالا وپایین میبرد وموج هارا یکی پس از دیگری میشکافت(یکم لوس شد متن نه ؟این جوری انگار دارم با اعمال شاقه مینویسم٬تصویر ادبی میخواهی چی کار؟ پس زبان را راحت میکنم)اقا من داشتم رو دریا پارو میزدم که ازدور یک جزیره را دیدم...یک جزیره با درختهای یک اندازه٬این تنها چیزی بود که ازاین فاصله میشد تشخیص داد.نزدیکتر که میشدم چیزهای بیشتری را میشد دید مثل صخره هایی که انگار خط کش گذاشتی صافشون کردی٬وهمین طورکه جلوتر میرفتیم ماسه هایی که مثل مروارید میدرخشید واب هم که بگو اینه!!از بس ریخت من را انداخت توش ودیدم حالم از خودم به هم خورد انجا هوس دریای خزر خودمونو کردم که هیچی جز سیاهی واملاح بهت نشون نمیده ومن همیشه رودلم میمونه که یک عکس یادگاری باماهیها بگیرم! خلاصه همه چیز برق میزد٬باخودم گفتم حتما پای هیچ ادمی به این جزیره نرسیده ومن اولین ادمیزاد دوپا هستم که اینجا امدم چرا که هیچ اثری از تخریب طبیعت نبود٬پرنده ها شاد وسرزنده میخوندن ونسیم ملایم ومطبوعی صورتت را نوازش میداد.....(ادامه دارد) ((توضیحات)) پاشو...اهای پاشو برو سرجات بخواب!!قصه هزارویک شب که برات نگفتم٬میدونم مثل خودم ندید بدید این اب وهواوچنین منظره هایی هستی پس پاشو ..پاشو برو بخواب شاید خوابشو دیدی!!!
|
| ||||||