تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات اشعارمن

اشعارمن

عشق است به آسمان پریدن

باور نمیکنم که جسم زمینی ات را دیگر نخواهم دید.....باورنمیکنم چراکه سخت واژه حقیری است برای تحمل رنجی که بردوشهایم سنگین شده.رنجی که ای کاش نتیجه سهل انگاری های همیشه نباشد.تا امروز من بدن برادر را درلابه لای اهن ودود ببینم وفردا دیگری..... وهیچ کس فریاد نزند ..دیگر بس است!!!

یادت تا همیشه درگوشه قلبم باقی خواهد ماند....

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 17:19 توسط (ر.م.سایه) |


تاریخ تنها درسیه که هیچ وقت خوب نخوندم٬شاید چون میدانستم این درس بارها تکرار میشه!

این روزها دعا میکنم تو تکرار دوباره درس تاریخ ٬میان هیاهو وهمهمه٬تو گیر ودار انتخاب وتصمیم من تو یک انتخاب درست داشته باشیم ویهو چشم هامونو باز نکنیم وببینیم داریم خیمه های امام حسین را اتیش میزنیم...به اینجا که میرسم میگم ٬ای کاش درس تاریخ را خوب میخوندم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 11:21 توسط (ر.م.سایه) |


مشتش که بالا رفت

بی هوا سینه اش سوخت

سرخی پیاده رو لکه ننگی شد

که آبروی شهررا می برد

اولین مسافر آمبولانس غیرت که رفت

پیاده رو لگد مال شد....!

دستی لابه لای خون ها گشت

ویک هم وطن غرغرکنان زیر لب گفت: بلیط اتوبوسم خونی شد!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 21:21 توسط (ر.م.سایه) |


((وعدالله الذین امنو منکم وعملو الصالحات لیستخلفنهم فی الارض کما استخلف الذین من قبلهم ولیمکنن لهم دینهم الذی ارتضی لهم ولیبدلنهم من بعد خوفهم امنا یعبدوننی لایشرکون بی شیئا ومن کفربعد ذلک فاولئک هم الفاسقون))

وعده داده خدا به انان که ایمان اوردند از شما و کردند کارهای شایسته وسوگند یاد کرده که جانشین گرداند ایشان را درزمین همانگونه که  جانشین کرد انانکه پیش از ایشان بودند وثابت سازد برای ایشان دینشان را که پسندید برای ایشان وبدل دهد بدیشان از پس بیمشان ایمنی درحالیکه می پرستند مرا وشریک نسازند با من چیزی را وهرکه ناسپاسی کند از پس راست شدن این وعده انگروه فاسق اند.

ایه ۵۵ سوره نور

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 11:5 توسط (ر.م.سایه) |


سلام دوستان همین طور سوار برقایق بمونید٬تخمه پسته بشکونید که فعلا هوای جزیره نزده به سرم براتون شعر اوردم.بابا ناسلامتی این وبلاگ متحول شده اما نه دیگه اینقدر.....!!!

......................................................................................................................................

اخ ........از نفس افتادم اینقدراین نقطه هارا دویدم!یادم رفت بگم وزن وقافیه هم تا اطلاع ثانوی تعطیل

بگذارید چند صباحی هم مثل شاعرکان پر فیس وافاده باد به غب غبی(قب قبی؟ )تن قافیه وردیف را درگور بلرزونم وطرحی نو دراندازم شاید به نون ونوایی رسیدم!!!! ای بی تربیت بی فرهنگ غیر ادب دوسته ضد نو اوری وشکوفایی.گوجه پرت میکنییییییییییییی..............!!!مگه نمیدونی سال اصلاح الگوی مصرفه!!

(این شعر جدیه ......اصلا هم به شاعرش نمیاید.اونو چه به این حرفها!!.نظر یادت نره)

سجاده ام را به دوش میکشم....

سجاده ام را به دوش میکشم

وهرروز ازبهشت رانده میشوم

هرروز هبوط میکنم

 میان انسانهایی که دسته جمعی با ابلیس چای مینوشند

ولی فرشتگی را به سخره نمیگیرند

سجاده ام را به دوش میکشم...

همان که هرمغرب "فستجبنا له ونجیناه من الغمش "تنها مرا نجات میدهد!!

ودریچه نورهایش آنقدر تنگ است که تنها به من میتابد!!

سجاده ام را به دوش میکشم...

تسبیح دانه درشتم را نیز

که دو رمیخورد تا آجرهای کاخ بهشتی ام زودتربرهم سوار شوند

نه٬

این دعاهای شبانه مرابه هیچ سپیده ای نمیرساند

واین اشک ها تنها جوهر فستجبنارا درهم میدواند

معراج نه٬

هبوط دسته جمعی باید

میان کوچه های شهر

وسجاده هارا پهن نه٬

                   به دوش باید کشید

وباید با همه همسایه ها چای نوشید

آنگاه که چای دسته جمعی با ابلیس برتنها مهمان خدابودن رجحان دارد!

....(وادامه...)

ر.م.سایه اردیبهشت ۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 18:30 توسط (ر.م.سایه) |


سفر به جزیره ی(میخواهم بنویسم متضاد بی تفاوت ها حالا چی میگن؟تفاو ت دار ها؟متعصب ها؟با غیرت ها؟؟یکی کمک کنه...خیلی مته به خشخاشی ها٬همه چیز براشون زیادی مهم ها؟؟؟......خودت اینهارا جمع کن یک اسم بزار!!!

نزدیک های ظهر بود گمانم ...شایدم اخر شب.یا نه دم صبح بود!!ای بابا اصلا چه فرقی میکنه کی بود.یکی از همین دقیقه هایی بود که مثل برق وباد دارن میگذرن وما هم انگار نه انگار فقط وقتی زمان شمردنشون میشه حواسمون جمع میشه  به خصوص اگر با استفاده از یکی از محصولات سیکو باشه!!.....مهم نیست کی بود مهم اینه که دریا بود ومن وقایقم وشما که همسفر من شدید هوا دم کرده بود ودستهای خسته من چسبیده بود به پارو وان را بالا وپایین میبرد وموج هارا یکی پس از دیگری میشکافت(یکم لوس شد متن نه ؟این جوری انگار دارم با اعمال شاقه مینویسم٬تصویر ادبی میخواهی چی کار؟ پس زبان را راحت میکنم)اقا من داشتم رو دریا پارو میزدم که ازدور یک جزیره را دیدم...یک جزیره با درختهای یک اندازه٬این تنها چیزی بود که ازاین فاصله میشد تشخیص داد.نزدیکتر که میشدم چیزهای بیشتری را میشد دید مثل صخره هایی که انگار خط کش گذاشتی صافشون کردی٬وهمین طورکه جلوتر میرفتیم ماسه هایی که مثل مروارید میدرخشید واب هم که بگو اینه!!از بس ریخت من را انداخت توش ودیدم حالم از خودم به هم خورد انجا هوس دریای خزر خودمونو کردم که هیچی جز سیاهی واملاح بهت نشون نمیده ومن همیشه رودلم میمونه که یک عکس یادگاری باماهیها بگیرم!

خلاصه همه چیز برق میزد٬باخودم گفتم حتما پای هیچ ادمی به این جزیره نرسیده ومن اولین ادمیزاد دوپا هستم که اینجا امدم چرا که هیچ اثری از تخریب طبیعت نبود٬پرنده ها شاد وسرزنده میخوندن ونسیم ملایم ومطبوعی صورتت را نوازش میداد.....(ادامه دارد)

((توضیحات))

پاشو...اهای پاشو برو سرجات بخواب!!قصه هزارویک شب که برات نگفتم٬میدونم مثل خودم ندید بدید این اب وهواوچنین منظره هایی هستی پس پاشو ..پاشو برو بخواب شاید خوابشو دیدی!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 17:55 توسط (ر.م.سایه) |


 

سلام دوستان لطفا چند لحظه سکوت به افتخار حضور دومین دوماهنامه جمعیت امام علی(ع)٬ به تمام دانشجویان خواندنش را توصیه میکنم.ضمنا غرفه مربوط به این جمعیت در نمایشگاه کتاب منتظر حضور پرمهر شما عزیزان هست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 10:7 توسط (ر.م.سایه) |


باید بنویسم .مهم نیست از چی ..مهم فقط نوشتنه...حتی اگر نوشتن از نوع مدرنش باشه نوشتنی که  از بقایای کربن برروی بخش مرده ای از یک گیاه به وجود نیامده نوشته ا ی که حاصل برخورد انگشتان من با کلیدهای کیبورده وشاید از نظر خیلی ها دارای روح نیست چرا که دستخط کج وکوله ای را به همراه نداره ..الف من با الف تو تفاوتی نداره ونون من با نون تو نه خاشخاشش بیشتره ونه آردش مرغوب تر!!

من اینجا ملزم میشم مثل همه با یک خط بنویسم ومثل همه با فشار یک کلید به جلو برم ومثل همه یک قانون را رعایت کنم من اینجا مثل همه ام....مثل تو....ومن چه سخت کنار میایم با مثل همه بودن.چه سخت جا میگیرم دراین چارچوب انگار از همه طرف به دیوارها میخکو ب میشم..من زندانی خودمم زندانی اندیشه هایی که همیشه برای جداشدن از باقی تلاش میکرده.من وشاید تو زندانی خودمونیم..چیه؟؟با اون ژست متفکرانه نوشته های دیوانه ای درمیان دیوانه ها را میخونی تا چی را بفهمی؟؟اینکه چقدر با من متفاوتی واینکه چقدر نیستی؟چقد ربهتری یا چقد ربدتر؟پرسش هایی که هیچ شیری از شکارش نمیپرسه وهیچ شکاری از شیر...فقط میخورن وخورده میشن تا قانون بقا زنده بمونه....بدون سبک وسنگین کردن همدیگه....بدون تفاوت.....خسته شدی؟شاید هم چیزی نفهمیدی؟؟مهم نیست خودمم نفهمیدم درست مثل کسی که تشنه است ودرحالی که توی بیابان گیر افتاده از شدت گرما هذیان میگه.بلند بلند...........بلند بلند......این نوشته درلحظه شکل میگیره همه اش لحظه است همان چیزی که همیشه به ما گفتند طلاست.......ذهنم را رها کردم وفرمانش را به دستهایم وصفحه های کیبورد دادم تا هرچه میخوان بنویسن وبنویسن وبنویسن تا خسته بشن...واین نقطه ها منو به هر جایی که میخوان ببرن به هر سرزمینی به هر اندیشه ای........درست شبیه کسی که بر قایقی بی پارو براقیانوس مواج رها میشه وامواج ان را به هر جزیره ناشناخته ای میکشانند....جزیره این لحظه ذهن من  جزیره سوالهای همیشه است.وجواب های نگرفته همیشه...بامن همراه قایقم شو وبا من بیا تا به جزیره ای سفر کنیم که به معنای حقیقی ومطلق هیچ تفاوتی نباشه!!هیچ ..بیا بسازیم این جزیره را ...من از همین جا به خودم وهمه انسان ها.همه موجودات دوپای پرمدعای تافته جدا بافته از کائنات وبیچاره ای که نمیدانند حتی درنظر کرم یک میوه هیچ تفاوتی با مگس ندارند اعلام میکنم که میخواهم داستان من وجزیره های ناشناخته ام را کلید بزنم.......

پایان قسمت اول...

((توضیحات مهم))

۱ـخواندن این مطلب به بیماران قلبی ودوستانی که روحیه لطیفی دارند به هیچ وجه توصیه نمیشود.

۲ـپس از خواندن ودست دادن احساس این مزخرفات چیه؟؟ هیچگونه مسئولیتی متوجه نویسنده نیست.

۳ـلطفا اشکتان را دم مشکتان نگه دارید شاید در خلال داستان به بیابان هم رسیدیم ونیاز شد.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 18:40 توسط (ر.م.سایه) |


من ..دوباره ...شعر....این دفعه یک کم متفاوت...

 

خورشید را کم کنید

 عینک ها ذغالی شده اند

وبرجاده ورودی شهر نوشته اند

((به شهر کورها خوش امدید))

وقتی خورشید درفلسفه ثابت میشود

ونور دلیل روشنی نیست

کباب ژاندارک فقط درد تراژدی را دوا میکند!!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 13:3 توسط (ر.م.سایه) |


سلام دوباره ممنون دوستان از نظراتتان..از سرزدن هایتان واز همه محبت هایتان این نیمه ابتدایی یک غزل جدید تقدیم به شما..ضمنا تشکر از دوستانی که با نقد های خوبشان باعث میشن اشتباهات گذشته را درشعر ها یم تکرار نکنم.

با اینکه رفتی بازمن دلشوره دارم

درهر غزل جایی برایت میگذارم

ماندی میان خاطرات خیس باران

تا من شبیه ابرها هرشب ببارم...

ر.م.سایه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 12:43 توسط (ر.م.سایه) |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

همیشه برای شعرهایم جایی هست..همیشه جایی هست..از زمانی که خاطرم میاید مینوشتم قلم جزیی از وجود من شده وتنها راهی که به آرامش میرسم.کسی چه میداند شاید روزی روزگاری ...نامی از مادرتاریخ ماند وشاید هم نماند..تفاوتی ندارد..تفاوت در این است تو بنویس حتی برای دل خودت


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

جامعه سبز
هجویه سکوت
دست نوشته های تنهایی من
تاجایی که میتوانم
سایت شعر نو
[جمعیت امام علی (ع)
طفلان مسلم
گل یخ
آسمان آبی
رهاورد
بچه های آسمان
مثنوی 70 من کاغذ
دست نوشته های یک پسر خیابانی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin